+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:50 توسط هادی
|
به چشمانم میگویم آنقدر بگریند تا سراب آب را بفهمد . . . .
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این
سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی امرا باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سراین ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادینبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به ایناشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
+
نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 1:3 توسط هادی
|
به چشمانم میگویم آنقدر بگریند تا سراب آب را بفهمد . . . .
نتوانستم كنار بيايم با غم رفتن تو گاهي از ته دل صدايت مي زنم كه باشي و گاهي برايت مي نويسم گاه احساس آنقدر كوچك مي شود كه دل به دل نوشتن نمي دهد و اينجا تنها جايي است كه مي نويسم هيچ چيز را به دل نگيريد من فقط براي دوستم نامه مي نويسم
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 0:0 توسط هادی
|
به چشمانم میگویم آنقدر ببارند تا سراب ، آب را بفهمد . . .
سلام
این روزها سردی روزگار و آدم هاش ، نگاه هاشون ، لبخند هاشون . . . . همه و همه ، تک تک سلول های وجودم رو میسوزونه
یادم میاد روزی یه دوست حرفی بهم زد که اون موقع از سر مستی منظورش رو نگرفتم اما حالا میبینم که چی میگفت .
گفت : بسوز دلا که سوختن صدای توست
من فقط بهش لبخند زدم و ازش گذشتم اما نفهمیدم چی میگه.
آه خدای من
افسوس
صد افسوس که چه زود دیر میشود.چه زود لحظه ها میگذرد و در اول پایان قرار میگیریم.
اول پایانی تلخ برای شروعی . . . نه . . . این بار دیگه نه. . . دیگه اجازه نمیدم شروع بشه . . . تصمیم دارم روی همین اول پایان بمونم . یعنی اگه راستشو بخواین یه جورایی لذت بخشه.
لذتی که هیچ کس جز خودت نمی تونی درکش کنی . لذت موندن و دیدن . دیدن بهترین ها برای بهترینت .دیدن خوشی و شادی کسی که بهترین های زمین و آسمان ها رو براش می خواستی . دیدن کسی که تو رو نمیبینه ، البته اینم خودش یه نعمت چون میشینی یه گوشه و از خوشی اون خوشی .
اما خیلی سخته به خدا سخته ، آخه . . .
گناه اگر نـــبـود اخـتـیـار مـــا حـــــافظتو در طریق ادب باش گو گناه من است
اما
یادم باشد
حرفی نزنم که اشکی بریزد
خطی ننویسم که دلی بشکند
..........
دلم را خوار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 9:28 توسط هادی
|
آخرین هدیه
سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن، اين بود انتهاي آشنا شدن
ما را به باد سپردند مثل ابر ، دردآور است در دل توفان رها شدن
وقتي دلي براي تو آينه مي شود، انصاف نيست دشمن آينه ها شدن
وقتي سكوت حنجره را فتح مي كند، ديوانگي است فرضيه همصدا شدن
افسوس مي خورم كه چرا اين دريچه ها، هر روز دلخوشند به رؤياي وا شدن
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، ايمان بياوريم به از هم جدا شدن
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 23:42 توسط هادی
|
سلام
شهریور هم داره تموم میشه و من هنوز تصمیم نگرفتم نوشته ی جدیدی بذارم رو وبم.
توی این مدت خیلی نوشتم اما صلاح نمیدونم که اونا رو اینجا بذارم.
تو این 2 ماه گذشته خیلی کم پیدا شده بودم(البته بودم اما کسی متوجه نمی شد)
از همه عزیزانی که اومدن پیشم تشکر میکنم.اینو باید بگم که من هم به دیدارشون می رفتم اما اثری از خودم نمیذاشتم (به دلایلی)
انشا الله حتما یه پست مناسب آماده میکنم و به همتون خبر میدم
برای این بار به یک بیت شعر که قبلا هم اینجا براتون گذاشته بودم بسنده میکنم و همتون رو به خدا می سپارم.
مستی را بهانه کردم و گریستم تا ندانند که دیوانه کیستم
موفق و پیروز باشید در پناه حق
+
نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 14:16 توسط هادی
|
مرگ در آستین و سخن در پیشانی
کسي اين بار در تنگنا است
سکوتش شکل فرياد است
و فريادش سکوتي ساده و ملموس
را تعنه مي اندازد
کسي مي داند از اين عشق
حق يک آ ب ث را دارد
کسي در دلهره از درد مي ميرد
و در تنهايي اش
تنها دلي دارد که بي تاب
نگاهي معتدل مانده
و اين تنهايي تنها
براي اشک هاي کسي
که
از غرور لبريز لبريز است
يک مرگ تدريجي است
+
نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:0 توسط هادی
|
مرگ در آستين و سخن در پيشاني
کسي در بي گناهي ها
دلش از بابت تنهايي اش بد جور مي سوزد
کسي با بي کسي بد جور مي رقصد
و در آبشخور يک چند حرفي
صورت افسرده اش را خوب مي شويد
کسي انگار فهميده
که حتي مرگ هم عاجز است
از اين همه فرياد
و تنهايي
صداي بسته اش را در گلو
برده فرو
و هر بار از کنار تشنگي
بر صحنه مي خندد
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 11:30 توسط هادی
|
برای با ارزش ترین فرد زندگیم
سلام
مدتی بود که قصد داشتم آپ کنم اما امتحان ها تمام وقتم رو پر کرده بود.دارم با آخر امتحانام نزدیک میشم و از طرفی هم نمیخواستم مناسبت این هفته رو از دست بدم به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم آپ کنم.
پیامبر اکرم(ص) می فرمایند : زنان را گرامی نمیدارند مگر انسانهای کریم
من هم به نوبه ی خودم سالروز ولادت دخت نبی مکرم اسلام حضرت فاطمه(س) را خدمت امام عصر(عج) و تمام دوستداران و عاشقان اهل بیت تبریک عرض میدارم.
یه تبریک و گرامیداشت ویژه هم برای تمام خانومها و مادران به خصوص مادر عزیز خودم به مناسبت روز مادر و هفته ی زن دارم و برای همه مادران آرزوی سلامتی دارم.
از طرفی هم امروز روز تولد یکی از عزیزترین افراد زندگیم یعنی مادرم هم هست و از همینجا دستانش رو میبوسم و این روز رو سه جانبه بهش تبریک میگم.
مادر اي روياي سبزغنچه ها
مادر اي پرواز نرمقاصدک مادر اي معناي عشق شاهپرک
گونه هايت کاشمهتابي نبود تا دلم در بند بي تابي نبود
اي تمام ناله هايتبي صدا مادر اي زيباترين شعر خدا
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 2:13 توسط هادی
|
مرگ پشت در است . . . . .
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام است.....آرام آرام
باورت می شود....
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
یاد گرفته ام که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت ....!
یاد گرفته ام ...
اما یک چیز را هرگز یاد نخواهم گرفت
"فراموش کردنت را هرگز یاد نخواهم گرفت"
*******************************
اگه راستشو بخواید امروز تولدمه 16 خرداد
امروز روزی هستش که من به این جهان دون پا گذاشتم
20 سال پیش صدای گریه طفلی گوش این عالم را کر کرد و او هادی نام گرفت و حال بعد از گذشت 20 بهار از عمرش ، باز هم صدای گریه اش گوش عالم را کر خواهد کرد.
کریه . . . .
اشک . . . .
چه واژه های غریبی بودن برای من تا 2 سال پیش اما حالا . . . .
اما حالا این واژه ها عادی ترین و روال ترین رویداد زندگی من شدن.
امشب دوباره خودم را در وسط جاده ای میدیدم که واقع در میان کویری بود که تا چشم کار می کرد چیزی به جز تنهایی و زمین و آسمان دیده نمی شد.
انگار هیچ کس به جز من در این راه قدم نگذاشته بود و تنها من بودم که در میان بیابانی تنها به نظاره ی خودم ایستاده بودم و به دنبال کسی میگشتم که تا کنون در کنار من بود و لی حال اثری از او نیست، هیچ اثری حتی یک رد پا.
آه خدای من
نا سلامتی این پست قرار بود در مورد تولد من باشه ولی مثل اینکه هر وقت می خوام چیزی بنویسم ناخود آگاه به یک جهت خاص کشیده میشوم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 5:32 توسط هادی
|
لحظه ای با من باش
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
اما . . . .
ما:
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
دست تو بود و دست من
+
نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:57 توسط هادی
|
کلماتی که با یاد تو می آیند
دوباره با یاد تو می نویسم
برای تو با خاطره ی تو
دوباره خواب تو را میبینم
خوابی سرشار از مهر
دوباره چشمانی را میبینم که چشمان خیسم را مینگرد و بی تفاوت از آن میگذرد
به جز لحظه ای که با مکثی کوتاه در کنارم میماند
اما چه سود !!!!
چه سود که این لحظه ابدی و جاودان نیست
و فقط میتوان با یاد آن زنده بود
......
+
نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:39 توسط هادی
|
سلام
سلام به همه دوستان خوبم که پیش من اومدن و من رو فراموش نکردند.
اگه راستش رو بخواهید من دیگه نمی خواستم نوشته های خودم رو توی این وب بنویسم.اما به دلایلی تصمیمم عوض شد. الآن هم تقریبا یک ماه هستش که آپ نکردم.این مطلبی که میگذارم آخرین نوشته ی منه . اگه عمری بود ادامه میدم.
+
نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:38 توسط هادی
لحظات آغازین هر روز صبح
هر روز که از خواب بیدار می شوم
همچون ابر های بهاری رگبار می شوم
مانند پرنده ای که جا مانده است در قفس
با یاد تو غمناک می شوم
خو میکنم به عادت دیرینه ی جنون
هر بار که با یاد تو گریان می شوم
+
نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 13:31 توسط هادی
|
اوهام . . . .
بعد از مدت ها دوباره دیشب گرمای حرف هایش و وجودش را حس کردم.دوباره انگار در خیال ، کنارم بود و مقابل من با همان معصومیت خاص خود نشسته بود و به من نگاه میکرد و نگاه میکرد و باز هم نگاه میکرد.
انگار او هم مانند من منتظر حرفیست.
حرفی که به این سکوت مرگ بار پایانی بخشد تا شروع مجددی باشد.
شاید او هم میداند کهدرنبودش چه زجری می کشم.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دوباره گرمای دستانش را حس کردم اما این بار با دفعات پیش یک فرق عمده داشت.این بار به جای اینکه گرمای دستانش را بر روی سینه ام حس کنم آن را بر رو گلویم حس کردم.داشت مرا نابود می کرد و به قعر اعماق زمان فرو می برد و باز هم بی تفاوت به من می نگریست.
آری همان دستانی که روزی تقاضای مرا رد نکرد ، حال وجود مرا نابود می کند.
شاید می خواهد با این کار مرا از این قفس رهایی دهد و مرا از این زندگی ننگین راحت سازد.
آری بی گمان همین بوده است.
آه خدای من چه خیال باطلی ! ! !
دلم را خار کن عیبی ندارد
شبم را تار کن عیبی ندارد
***** مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ، جوان ز حادثه ای پیر میشود ******
+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 20:31 توسط هادی
|
............
مگر می شود لحظه ای از حرف های تو، نگاه های تو، خنده های تو، اخمهای تو، نگاه های تو و بازهم نگاه های تو را فراموش کرد؟ و من مدت هاست که بدون هیچ شروعی در نقطه پایان دست و پا می زنم. این رسم زمانه است.
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بیگمان باید همین باشد
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 1:46 توسط هادی
|
داستان همیشگی ولی نخ نمای سیمرغ . . .
داشتم کتاب منطق الطیر عطار رو ورق می زدم رسیدم به داستان سیمرغ و بحثی که بین پرندگان و هدهد بود.در حالی که داشتم می خوندم این فکر به ذهنم رسید که شاید زندگی ما آدم ها هم مثل همون عده ای از پرندگان هست که به دنبال سیمرغ بودند و می خواستند به اون برسند.ما آدم ها هم توی راهی که برای رسیدن به هدف و مقصود خود طی می کنیم به افراد زیادی بر میخوریم و تعدادی از اونها برای مدتی با ما همراه میشن و بعد ما را توی مشکلات تنها می گذارند ، عده ای از ما دوری می کنند و عده ای هم تا آخر مسیر با ما می مونند و به هدف خودشون در کنار دیگران می رسند. و رسم همراهی رو به جا میارن.
فقط این وسط یه مشکلی هست.
اونم اینه که افرادی که توی این مسیر سر راه آدم قرار میگیرن از همون اول معلوم نیست که توانایی ادامه مسیر رو دارند یا نه ؟
اصلا باورم نمیشه که روزی اومده که من برای اون نمی نویسم.
آخه اونم جزو دسته ی اول قرار گرفته.
+
نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 23:38 توسط هادی
|
گله . . .
هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیـگـانه جدا دوسـت جدا میشکند
بیـگـانه اگـر میشکند باکـی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 11:1 توسط هادی
|
در پی گم شده ی خودم . . . . و در آخر خط
هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه
نکن گریه منم اینجام
بذار دستات رو تو دستام
تو احساس منو می خوای
منم ای وای تو رو می خوام
می خواستم یه آپ جدید بذارم ولی پیش خودم گفتم شاید بهتر باشه که آخر خطی که میرفتم رو زیر آخرین پستی که برای همین خط نوشتم ٫ بنویسم.
تا حالا شده برای شما ها مرگ زمان اتفاق بیفته؟؟؟
ولی برای من که افتاده
به خدا خیلی سخته
سخت که چه عرض کنم
بهتر بگم مثل برزخ میمونه.
توکل به خدا
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 18:27 توسط هادی
|
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو پیر مردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن
رنج بردن
با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو دست ها خشکیده
دل مرده
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرف های پیچ در پیچ
و هم هیچ
و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است خود نا چیز
وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی
غنچه ای شاداب و صد ها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشقی
که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای برمن گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت
دشوار است. . . . . . . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 12:22 توسط هادی
|